محمود بن على خواجوى كرمانى
77
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
دوستان گويند خواجو صبر كن * چون كنم كز جان صبورى مشكلست 157 [ اى من ز دو چشم نيممستت مست ] ح اى من ز دو چشم نيممستت مست * وز دست تو رفته عقل و دين از دست بنشين كه نسيم صبحدم برخاست * برخيز كه نوبت سحر بنشست با روى تو رونق قمر گُم شد * وز لعل تو قيمت شكر بشكست گوئى در فتنه و بلا بگشود * نقّاش ازل كه نقش رويت بست برداشت دل شكسته از من دل * و اندر سر زلف دلكشست پيوست از لعل تو يكزمان شكيبم نيست * بىباده كجا قرار گيرد مست در عشق تو ز آب ديده خواجو را * آخر بر هركس آبروئى هست 158 [ ترا كه موى ميان هم وجود و هم عدمست ] ح ترا كه موى ميان هم وجود و هم عدمست * دو زلف افعى ضحاك و چهره جام جمست به تيرگى شده آشفتهتر حقيقت شرع * سواد زلف تو گوئى كه راى بوالحكمست ز دور چرخ شبى اين سؤال مىكردم * كه از زمانه مرا خود نصيب جمله غمست بطيره گفت نبينى سپهر كاسه مثال * ز بهر خوردن خون تو جمله تن شكمست گر آبروى نه در خاك كوش مىطلبند * چو زلف يار قد عاشقان چرا بخمست دلم به غمزه و ابروى او بمكتب عشق * اميدوار چو طفلان بنون و القلمست ز شام زلف سيه چون نمود طلعت صبح * زمانه گفت كه اى عاشقان سپيدهدمست مجال نطق ندارم چرا كه بيش از پيش * ميان لاغر او در كنار كم ز كمست ز لعل او شكرى التماس مىكردم * كه مدتى است كه جانم مقيّد المست جواب داد كه بر هيچ دل منه خواجو * كه چون ميان دهنم را وجود در عدمست 159 [ دوش پيرى ز خرابات برون آمد مست ] ش دوش پيرى ز خرابات برون آمد مست * دست در دست جوانان و صراحى در دست گفت عيبم مكن اى خواجه كه ترسابچهئى * توبهء من چو سر زلف چليپا بشكست